اولین بار و البته آخرین باری که با بابا آن هم به اصرار من رفتیم پیش یک روانپزشک و البته باز هم به اصرا بابا آقای مشاور، تعریف بابا از من در یک جمله برای آقای دکتر به ترتیب؛ نترس، مهربان و بهانه گیر بود، تعریفی که مرا در آن روزهای تازه پا به اجتماع گذاشته حسابی مغرور کرد.

حالا سالها از آن روزها می گذرد و من در مطب هیچ روانشناسی را باز نکردم، حتا همان روانشاسِ خوشتیپی که کت و شلوار خاکستری پوشیده بود و کراواتش خط های آبی کمرنگ داشت و بوهای خیلی گرانقیمت می داد و همان موقع ها چهل هزار تومان بابت حرف هایش ویزیت دادیم. من درِ مطب هیچ روانشانسی را باز نکردم که بگویم، آقای دکتر، خانوم دکتر من می ترسم.

من آدم ترسویی هستم، زمان بزرگ ترین ترس من در این روزهایی ست که هیج نمی دانم دارد چگونه از سرم می گذرد؛ من فوبیای زمان دارم، شبیه فوبیای پل، شبیه فوبیای تنها ماندن توی یک شب بارانیِ طوفانی در خانه، شبیه فوبیای نبودن آدم های دوست داشتنی زندگی ام. من آدم ترسویی هستم و نمی دانم چرا بابا آن روز به آقای دکتر گفت سمیرا دخترِ نترسی است.

شاید چون شبیه دخترهای دیگر از ارتفاع نمی ترسم و جای دنج نشستنم توی خانه روی لبه ی پنجره یا تراسِ خانه ی طبقه ی چهارممان است، شاید به خاطر اینکه همان روزها هم از آدم بزرگ هایی که فکرمی کردند توی صف تاکسی و اتوبوس می توانند حق یک دختر ریزه میزه ی آرام را بخورند اما با حاضر جوابی من مواجه می شدند؛ شاید به خاطر نترسیدن از خونُ تنها خوابیدن از بچگی توی اتاق خودم و چیزی شبیه این ها برای پدرم یک دختر نترس جلوه کرده بود .

اما من این روزها حسابی دارم می ترسم؛ شبیه دخترک های کوچکی که توی بازار تره بار دست مادرشان را ول می کنند، شبیه پسر بچه هایی که روز اول مدرسه توی شلوارشان کار خرابی می کنند، شبیه حس اولین تجدید توی کارنامه، اندازه ی آدم های سیاسی تحت تعقیب، یا یکی از همین دزدهای توی مترو که همین چند روز پیش خودم دست یکی از آنها را توی کیفم دیدم و ترسیدم و لال شدم و صدایم در نیامد تا با خیال راحت کارش را بکند.

من آدم ترسویی هستم؛ چون از نداشتن و نبودن آدم های مهم زندگی ام نمی شکنم، مچاله می شوم! من یکهو یک مریضی سخت شبیه سرطان نمی گیرم که بمیرم، با یک ویروس کوچک سرما خوردگی چنان جان به لب می شوم که تمام دنیا توی سرم می چرخد. من آدم یکهو به آخر خط رسیدن، یکهو نداشتن، یکهو فراموش کردن و تمام کردن آدم ها نیستم؛ من از ترسِ نبودن کسانی که دوستشان دارم، دارم جان به لب می شوم.

فکر می کنم یکی از همین روزهای سرد، باید پالتوی سبزم را بپوشم، درِ اتاق یکی از دکترهای روانشناسِ معروف تهران را باز کنم، و همین که چشم دکتر به صورت رنگ پریده ام افتاد، قبل از اینکه مرا به نشستن دعوت کند و از منشی اش بخواهد برایم قهوه یا نسکافه بیاورد،بدونِ سلام و هیچ حرف اضافه ی دیگری بگویم آقای دکتر، من از نبودنش توی زندگی ام  عجیب می ترسم...