درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است


+چشم هایم را باز کردم و تو "وطنم" بودی...

 

امروز صبح چشم هایم را باز کردم و از پشت پنجره دنیا شبیه کشوری بود که هرگز اسمش را حتا روی نقشه ندیده بودم؛ کشوری که نمی دانستم توی کدام قاره است و آیا همسایه هایش شبیه همسایه های کشوری که من دیشب در آن چشم هایم را بستم موشک هایشان را به سمت پایتختِ هم نشانه گرفته اند یا نه؟ نمی دانستم مردمانش به چه زبانی حرف می زنند و آیا توی کشورشان توی قانون اساسیِ بی اساسِ نانوشته شان مثلِ کشوری که من دیشب در آن چشم هایم را بستم؛ بوسیدن و آغوش کشیدن وسطِ میدان های اصلی شهر جرم محسوب می شود یا نه؟ 

پرده ی صورتیِ اتاق را با دست های رنگ پریده ام نگه داشتم و اثری از مردِ سپید مویِ ارمنیِ خانه ی روبه رویی که هر روز صبح توی حیاط خانه اش که میله های سبز دارد و آواز می خاند و گربه اش را ناز می کند نبود و من داشتم به این فکر می کردم کاش این کشوری که نمی شناسمش و خیابان پهنِ باران خورده اش دارد بوی نمش را در تاریکُ روشنِ هوا پرت می کند توی اتاق؛ روی هیچ نقشه ای وجود نداشته باشد. و پرچمی نداشته باشد و سیم خارداری که مرزش را خط کشی کرده باشد و زبانِ رسمی ای که سرش هر روز عده ای به جان هم بیوفتند. 

دلم می خاست این کشور که حالا چشم هایم را به رویش باز کردم آغوش تو باشد، منی که حالا دارم اولین لقمه های بیستُ هفت سالگی را زیر زبانم مزه مزه می کنم؛ یک شب در همین پایتختِ وحشت زده، توی اتاقِ کوچکم چشم هایم را روی هم بگذارم و صبح، با بوی تو بیدار شوم. تویی که بوی خاک باران خورده می دهی بشوی وطنم! بعدتر همین طور که من چشم هایم را با پشت دست می مالم و آشفتگی موهایم را توی دست هایم رام می کنم برای سرزمین جدیدم شادی کنم و آواز بخانم.

من به تو قول می دهم که شهروند خوبی باشم؛ یک شهروند قانون مدار که تمامِ ماده ها و تبصره های حقوق شهروندی را از بر باشد و دلش برای کبوترهای چاهیِ سرمازده ات بسوزد و پشتِ هره ی پنجره برایشان صبح به صبح دانه بریزد، برای درخت های صنوبر و کاج و مجنون ات شعر بخاند و دلش برای برگ ریزانِ پاییزی درخت هایی که اسمش را نمی داند قنج برود؛ روی لبه ی باریک جدول های خیابانت با احتیاط قدم بردارد و به تصویر منعکس شده اش در آبِ زلالِ جوی هایت لبخند های طولانی تحویل بدهد.

من شهروند شهری شده ام که خیابان هایش را بلد نیستم، تلاش می کنم که میانبر هایش را یاد بگیرم برای زودتر رسیدن و برای گم نشدن. دارم دل ای دل کنان پرسه می زنم در کوچه پس کوچه های اَمنش و زیر لب آرامش را هجی می کنم. اینجا وطن من است؛ جایی که روی اطلس گیتا شناسی وجود ندارد و هیچ کسی نمی تواند برایش دندان تیز کند و ادعای مالکیت کند. اینجا سرزمینِ امنِ من است، کشوری که به جای شناخته شدن با یک پرچمِ چند رنگ، با بوی خاکِ باران خورده، انگشت های کشیده و آن خطِ های باریکِ گوشه ی لب موقع لبخند زدن مرزش را با تمام جهان مشخص می کند.

سرزمینی که هیچ کشوری نمی تواند برای نفتش نقشه بکشد، هیچ هواپیمایی وارد حریم هوایی اش نمی شود، هیچ رییس جمهوری هدیه ی قلابی پیشکشش نمی کند و از هیاهوی نابخردی های کشورهای همسایه هایش می تواند جان سالم به در ببرد. من سرزمینم را دوست دارم، حتا اگر این روزها شبیه آلیس در سرزمین عجایب به نظر بیایم و در مواجهه با اتفاق هایش دست و پایم را گم کنم، خیالم راحت است که قلبم گم نمی شود، پایتختِ این سرزمینِ اسرارآمیز قلب من است...

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤
تگها:
commentنظرات () لینک

+برایِ پاییزِ سی سالِ بعد...

 

مادرم با خنده گفت دهقانِ فداکار همسایه ی دیوار به دیوار مادر بزرگت شده.

و من پرت شدم به روزهایی که تمامم را برای آدم های دوست داشتنی زندگی ام آتش زدم و به سمتشان دویدم.

مادرم گفت عصرها که می شود می آید جلوی ساختمان می نشیند و به آدم ها زل می زند.

و من فکر کردم که چطور می شود که قهرمانِ کتابِ سوم دبستانِ ما، حالا عصرها که می شود، صندلی حصیری اش را می زند زیرِ بغلش و تکُ تنها جلوی درِ سفید رنگِ خانه اش می نشیند و به بچه هایی نگاه می کند که حتا نمی دانند او یک روزی برای ما شجاع ترین مردی بوده که در زندگی می شناختیم و چقدر سرِ کلاس موقع روخوانیِ درس به هم نگاه کرده بودیم و از تعجب ریز ریز سر تکان داده بودیم و لب هایمان را گاز گرفته بودیم و توی همان روزهای نُه سالگی دلمان برای شجاعتش قنج رفته بود.

همیشه همین طور بوده است؛ یک جایی از زندگی می رسد که آدم فکر می کند باید هرآنچه دارد را آتش بزند برای کسی. برای چیزی. برای اتفاقی. بعد نگاهِ خودش می کند؛ لباسش، قلبش، اسمش، جانش، احساسش و هرچیزی که دم دستش باشد را دود می کند و می فرستد آن بالاها.

برای من اما این "یک جایی از زندگی" مدام تکرار می شود؛ مدام در حالِ کبریت کشیدن زیر تمامم هستم. اینکه می گویم تمامم یعنی مختصات وجودی ام؛ یعنی وقت هایی که می تواند برای خودم باشد تا کتاب های نخانده ی کنار تختم را بخانم، یا حتا خط چشم کشیدن را تمرین کنم، خرج کردنِ همان اندک اعتبارم پیشِ آدم ها برای کسی، دویدن برای رسیدن به دوستی که جایی به حضورم نیاز دارد، نگرانِ خاب رفتنِ دستی که زیر سرم می گذارد، یعنی تکاندن ته مانده حساب بانکی ام با یک اسمس.

من همیشه توی خطِ مقدم یک رابطه ایستاده ام؛ وقتی که معشوقه ام، وقتی دوستم، وقتی همکارم، وقتی همسایه ام، وقتی که فرزندم. اگر خوب نگاه کنید من توی زندگی هر نقشی که داشتم همیشه چیزی توی دست هایم، توی دلم، توی سرم، توی جیبم برای آتش زدن بوده. همیشه یک قدم جلو تر برای خطر کردن و یک قدم عقب تر برای لذت بردن ایستاده ام. 

دارم به سی سالِ بعدِ خودم فکر می کنم؛ به روزهایی که حوصله ام نمی گیرد سفیدی موهایم را با رنگ های ایتالیایی پنهان کنم. به روزهایی که روی یک صندلی چوبی نشسته ام و دارم مرور می کنم هر باری که قسمتی از وجودم را برای کسی، اتفاقی، چیزی آتش زده ام تا گرم شود؛ که بماند، دلش نگیرد، نرود، غم نداشته باشد، که خوب بگذرد. بعد تمامِ تلاشم را می کنم که یادم بیاید حالا آن آدم ها کجای زندگی ام هستند. اما راستش را بخواهید شوری اشکِ روی لب هایم یک معنی دارد؛ "هیچ جا"...


نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت۱:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳٩٤
تگها:
commentنظرات () لینک

+زندگیِ تلخ با طعمِ لیمو شیرین...

 

.من یک دختر معمولی بودم از یک خانواده معمولی

هیچ وقت با اس ام اسِ نیو کالکشنِ هرمس خودم را با عجله از پشتِ چراغ قرمزهای طولانی به نیاوران نرساندم. پدرم هیچ وقت سوار ماشین های چند صد میلیونی نبود و با صدای بلند پشت تلفن زمین چند هکتاریِ کلاردشت معامله نمی کرد. مادرم هیچ وقت پایش را توی جواهریِ گوهربین نگذاشته و حتا نمی داند آقای گوهربین به سه مامور جلوی جواهری اش ماهی پنج میلیون تومان حقوق می دهد

دختری که هر بار دلش برای کسی لرزید، قبل ترش خودش را برای گریه در عصرهای بولوار کشاورز آماده می کرد؛ برای خط کشیدن دورِ خیابان هایی که دیگر تنها توانِ رفتنش را نداشت، کافه هایی که طعمِ پاستاهایش را با نگاهی، لبخندی، حرفی گره  زده بود، اتوبان هایی که در شب های بارانی دختری را به خودش دیده بود که صدایش را شبیه اِبی بم می کرد و "بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش" می خاند

دختری که هر بار بعد از اولین لحظه ی دل باختن، بعد از اولین بوسه، اولین آغوش، اولین نوازش، اولین مهمانی، اولین رقص، اولین شاخه گل، اولین دوستت دارم، اولین صبحانه، اولین هدیه؛ بعداز تمامِ اولین های خوب و لذت بخش، درست همان جایی که خوشی ها زیر زبانش مزه می کند؛ بغض از دست دادنش، نبودنش، دور شدنش جانش را می گیرد و خوشیِ لحظه های خوب را زهرِ مارش می کند

.من یک دختر معمولی بودم از یک خانواده معمولی

من آنقدر معمولی بودم که هیچ وقت توی مهمانی، پسرِ ته ریش دارِ قد بلندی به بغل دستی اش اشاره نکرد تا در موردِ رنگ موهایم پچ پچ کنند، که عطرم هیچ سری را به سمتم برنگرداند و بینِ دخترهای برنز کرده که رژگونه های هلویی شان را درست تا زیرِ استخوانِ گونه شان زده بودند و برای هر سی سی ژل لب هایشان به دکترهای خیابان مقدس اردبیلی هشتصد هزار تومان تقدیم کرده بودند به چشم نمی آمدم

هیچ کس در یک روز شلوغ کاری برایم دسته گلِ کوچک نفرستاد، برای غافلگیر کردنم روزها برنامه نریخت و دیر آمدنم کسی را بی قرار نکرد. شماره ای توی گوشی ام نبود که بتوانم هر ساعت از شبانه روز که شده بی دودو تا چهارتا کردن و چرتکه انداختن با خیال راحت بگیرمش و از گربه ی پا شکسته ای که روی پلِ عابر پیاده ی میرداماد ناله می کرد بگویم و او دلداری ام بدهد

معمولی بودن شبیه لیمو شیرین است؛که یک طورِ غمگینانه ای تهِ تمامِ ظرف های بزرگ میوه می ماند و هیچ دستی برای داشتنش به طرفش دراز نمی شود؛ لیمو شیرین تنها وقت هایی خوب است که داری توی دستمال کاغذی های دو لایه ی یکِ مارکِ بی خریدارِ وطنی از فرط سرماخوردگی فین می کنی و مادرت به زور یکی دو قاچ از لیمو شیرینِ جا مانده تهِ جا میوه ایِ یخچال را توی دهانت می چپاند و تو برای بهتر شدن حالت هم که شده چند روزی با طعمش سر می کنی.

 

 

 

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگها:
commentنظرات () لینک

+این شادی های بزرگ...خیلی بزرگ...

 

برای کسی که تمام زندگی اش، شغلش و تنها کاری که بلد است، نوشتن است هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که بعد از سه ماهُ بیستُ چهار روز بیاید، ببینید 69 تا کامنت با مضمون کلی " چرا نمی نویسی دختر؟ " در قسمت نظرات وبلاگش باشد...

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت٥:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳
تگها:
commentنظرات () لینک

+و این ترس های دنباله دار...

نشسته بودم توی تاریک و روشن خانه ای که پرده های نارنجی دارد، پرده هایی که انتخاب من نبود ولی باید می داشتمش؛ شبیه خیلی چیزهای دیگر در زندگی ام. نشسته بودم و به ترس هایم فکر می کردم؛ روزهای آخر شهریور بود، همین شهریوری که گذشت و از پشت ویترینش همه گفتند چه خوب گذشت؛ گفتند چه خوب گذشت چون دختر ریزه میزه ای که حتی فرصت نکرده بود ریشه ی موهایش را رنگ کند و پشت چشمش یک خط ساده بکشد، در آخرین روزهای شهریور توی بالکنِ مجلل لیدوما برای کارگردان شدن می دوید؛ تلفن های تبریک، مسیج های "مبارک باشد خانم کارگردان"، پیغام های توی وایبر از دوستانِ آن طرف آبها؛ همه می گفتند شهریورت چه خوب گذشت و می ترسیدم.

ولی من هنوز نشسته بودم، کارگردانِ نمایشنامه ام شده بودم ولی باز هم دست از این نشستن و ترسیدن برنمی داشتم؛ سر قولم مانده بودم، وقتی هنوز مانده بود تا سال تحویل شود، وقتی خاهرم داشت جلوی آینه تند و تند لباس هایش را عوض می کرد، من به خودم قول دادم تا سال نیمه نشده نمایشم را روی صحنه ببرم؛ بُردم ولی این نشستن و ترسیدن از من نرفت. یک روز مانده بود تا پاییز شود، هوا بوی پاییز داشت و رنگش پریده بود، شبیه من، شبیه منی که می دانم این نشستن ها و ترسیدن ها یک روز کار دستم می دهد.

خبرها را می خواندم و می ترسیدم، از دست دادن روحانی به کامرون، از بازی بچه ها کف زاینده رود، شیر های پالم دار، آمار پیدا شدن جنین های مرده در سطل های مکانیزه تهران، از نبودنِ خبر باران در روزهای در راه. راه می رفتم و می ترسیدم، از اینکه شهردار چشم آبی یکهو به سرش بزند بازار تره بار اطراف متروی تجریش را خراب کند و یک پاساژ پر زرق و برق با پله برقی های بزرگ بسازد، که یک روزی برم نزدیک امامزاده صالح و جایِ حلیم سید مهدی یک موبایل فروشی باز شده باشد. من نشسته بودم و برای ترس هایم غصه می خوردم و هیچ کار دیگری از دستم برنمی آمد.

موهای سفید پدرم مرا می ترساند، چروک های زیر چشم مادرم، نمره های پایین خاهرم؛ دخترِ خوبِ خانواده نشدن؛ خوابهای عجیبی که ماه هاست رهایم نمی کند؛ دیر آمدنِ گلپر از کلاس زبان وقتی با آژانس می آید؛ فقر وقتی سر چهارراه توی ماشین نشسته ام، که با گل فروش ها و شیشه پاک کن ها و اسپند دود کن ها  به من حجوم می آورد. نرسیدن به چیزهایی که می خاهم و داشتن چیزهایی که نمی خاهم. یک روز صبح با صدای شیونِ زنِ خانه ی روبه رویی بیدار شدن و بعد پارچه ی سیاه سردر خانه شان؛ رفتن، نبودن، دور شدن، تمام شدن مرا تا سرحد مرگ می ترساند.

نشسته ام و به روزهایی که می آید فکر می کنم، به چیزی که می خاستم باشم و چیزی که هستم، به آدم هایی که توی زندگی ام بودند و حالا نیستند؛ وقتی از خیابانی، کافه ای، مغازه ای رد می شوم، عطری را نفس می کشم، اسمی را می شنوم، عکسی را می بینیم و به یادشان می افتم، از این حجم خاطره نفسم بند می آید. نشسته ام به دختری که هنوز نمی داند یک ماه دیگر تازه بیستُ پنج ساله می شود یا بیستُ پنج سالش تمام می شود و حتا از گم شدن این یک سالِ زندگی اش هم می ترسد فکر می کنم و کاری از دستم برای این همه ترس بر نمی آید جز اینکه پتو را روی سرم بکشم، خودم را توی خودم مچاله کنم و آرام اشک بریزم...

 

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
تگها:
commentنظرات () لینک

+امرداد را از صفحه ی تقویم کَندم...

بگذارید از مرداد چیزی نگویم، بماند برای خودم تمام دردها و رنج هایش؛ تمامِ بزرگ شدنم به قیمتِ گزافی که دادم. فقط خواستم بنویسم، بنویسم تا یادم باشد که بعضی رنج ها، رنج های عزیزند، رنج هایی که اگر نباشند، بزرگ نمی شوی، قوی نمی شوی؛ برای زندگی نه فقط زنده ماندن، گاهی باید باری را که از توان شانه هایت بیشتر است تحمل کنی...

 

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳
تگها:
commentنظرات () لینک

+زنده باد "هم درک" های خاموشِ این شهر دراندشت...

 

برای منی که همیشه ساز مخالفم با همه چیز و همه کس کوک بود زندگی مستقل همان قدر جذاب بود که یک انگشتر طلایی رنگ روی نوک قله ی یک کوه برای کلاغ.

تصمیمم را گرفته بودم و در روزی که یکی از آشناهای دورمان با کلی پادرمیانی واسطه ی آمدن خواستگار به خانه مان شده بود و بابای سخت پسند مرا راضی کرده بود که حداقل بیایند و حرف بزنند؛ توی اتاق رو به رویی یک چمدان قرمز بزرگ انتظار دست های مرا می کشید.

بابای پسر از کسب و کار و پول های توی بانک و انبار جنس های لوکس پسرش در فلان جا حرف می زد و من داشتم به این فکر می کردم قاب عکس بابا را کجای دیوار بزنم تا همیشه جلوی چشمم باشد. مادرِ پسر از زندگی مشترک می گفت و از مهمانی های بزرگ و من توی دلم داشتم حساب می کردم که چند دقیقه ی بعد آژانس جلوی درِ خانه ی مشترک 996 می ایستد و زنگ شماره ی پانزده را می زند برای بردن من به قسمتِ کوچک و آرامی از زندگی، که شبیه یک کیک شکلاتی خوشمزه همیشه می خاستم به آن ناخنک بزنم.

من با پسر خوش قد و بالایی که آن گوشه ی خانه مان نشسته بود همذات پنداری می کردم؛ هر دوی مان برای شروع یک زندگی جدید، یک اتفاق جدید بی قرار بودیم؛ او برای ساختن یک زندگی مشترک و من برای ساختن یک زندگی مستقل، هر دو پر از شور بودیم، او برای مردِ یک خانه شدن من برای ایستادن روی پاهای خودم. هدف مان متفاوت بود و شوقمان مشترک.

چند سالی می شود این همذات پنداری ها را خوب حفظ شده ام، هر آدمی که در موقعیت مشابه ام باشد مهمان یک لبخند می شود، هرچند کمرنگ، هرچند گنگ؛ شبیه همان روزهایی که به هرکسی که روی بینی اش چسب داشت و زیر چشم هایش کبودی یک لبخند آرام می زدم که یعنی می دانم چه می کشی، شبیه این روزها که به هر کسی که دندان سیمی دارد لبخند می زنم که می دانم حسرت نخوردن بلال در شب های تابستان یعنی چی.

من با تمام آدم هایی که کوله پشتی های بزرگ دارند و هندزفری شان را جوری توی گوششان چپانده اند که حتا صدای نفس های خودشان را هم نمی شنوند همذات پنداری می کنم. با تمام آدم های هشت صبحِ بی آرتی های میدان ولیعصر به پارک وی، با آدم های همیشه در حال جنب و جوش این روزهای خانه هنرمندان، با تمام خانم هایی که چشم های قهوه ای دارند و ریشه ی موهای مشکی شان از زیر موهای رنگ شده شان کمی جوانه زده.

این همذات پنداری چیز خوبی است، ته تهش با اینکه می دانی هیچ کاری از دستت برای انجام دادن بر نمی آید ولی لبخند می زنی، نفس عمیق می کشی، تو چشم های طرف یک جوری نگاه می کنی که یعنی من حست را، دردت را، حرفت را می فهمم و حتا اگر بدون هیچ دیالوگی هم از کنار هم رد شویم باز هم خیالمان راحت هست  که در این شهر دراندشت بی درُپیکر "هم درک" های خاموشی هستند که برای چند لحظه هم که شده حالت را، حال واقعی ات را درک می کنند...

 

پ.ن: پیش فروش "دورهمی زنان شکسپیر"، نمایش جدیدی از گروه ما "این تابستان" شروع شده. این بار یک عاشقانه ی کلاسیک را با دنیایی از رنگ و عطر و زیبایی تجربه کنید. منتظر دیدنِ تک تک شما هستیم.

 

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت۱:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳
تگها:
commentنظرات () لینک

+رو به رویم بشین تا برایت بگویم چقدر صبور بوده ام...

 

نوشتنم نمی آید، هی روزی چند بار می آیم اینجا، روبه روی این صفحه ی سفید می نشینم، زل می زنم به کیبورد و حرف های رویش؛ بعد می بینم چقدر پر از حرف شده ام و عجیب است که نوشتنم نمی آید. آخرین باری که اینطوری شدم دو سال پیش بود، نه یک سال پیش، نمی دانم اما می دانم بهمن بود و هنوز چند روزی مانده بود به عروسی رضا. آن روزها هم هرکاری می کردم تا شاید یک دو خطی اینجا بنویسیم ولی نمی شد.

دلم می خاهد حرف بزنم. دلم می خاهد کسی رو به رویم بنشیند و من یک ریز از چیزهایی که مثل کرم توی سرم وول می خورد برایش بگویم. شاید چیزهای مهمی برای گفتن نباشد اما پُرم. پُرم از همین حرف های روزمره ی عادی، از  همین حالت چطوره های معمولی، ازهوای گرم این روزهای تهران، شلوغی های بی آرتی، ترس ازگشت ارشادهای میدان ونک و ولیعصر، گربه ی تنبل پَرچک. از هرچیز پیش پا افتاده ای که در روز هیچ به آن فکر نمی کنیم.

مثلن یک کافه باشد که صندلی های چوبی اش را توی پیاده رو چیده باشد، توی همین خیابان ولیعصر، روی همین سنگ فرش های آشنا که کلاغ ها و گربه ها و گنجشک ها هم دورش باشند. بعد یک چای دارچینی سفارش بدهیم، یک جوری توی چشم هایم نگاه کند که یعنی خیالت راحت، امروز تا هر وقت بخاهی اینجا می نشینم، ساعتش را باز کند توی کیفش بیاندازد؛ یا نه، ساعتش را روی میز اتاقش بگذارد و بیاید؛ موبایلش را هم خاموش کند و همین طوری به من زل بزند و من برایش حرف بزنم.

بگویم از روزهایی که بر من گذشت و می گذرد، از سرفه های قبل از جواب دادنِ تلفن برای صاف کردن صدا، کرم های دورچشمی که قرمزی و ورم پلک هایم را کم کند، خنده هایی که خنده نیست، بغض هایی که با روزی هشت لیوان آب قورتش می دهم، شعرهایی که موقع پیاده گز کردن پیاده روها زمزمه می کنم، از سکوت سنگینی که این روزها دارم و مرسی هایی که در جواب چطوری ها تحویل این و آن می دهم.

یک نفر را می خاهم که توی این روزهایی که روزه ی سکوت گرفته ام، بیاید، دستم را بگیرد و بنشاندم رو به رویش، تا نگاهش کنم، دست هایش را بگیرم، یک نفس عمیق بکشم و برایش بگویم چقدر صبور بوده ام... چقدر صبور بوده ام...

 

نویسنده : سمیرا راهی ;ساعت٥:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
تگها:
commentنظرات () لینک

← صفحهبعد