درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است
خط خطی های یک ذهن پریشان...

 

" شروع شد " برای من فقط اسمِ ویژه برنامه ای نبود که از نیمه ی دوم اسفند درگیرش بودم. شروع شد برای من اسم رمزی بود برای یک زندگی جدید. برایم زنگ خطری بود که آهای سمیرا، با این حسُ حال اگر سال را نو کنی فقط یک چوب خط دیگر روی دیوار دلواپسی هایت می خورد. روی شانه های دلم زدم که دختر، اگر خودت حواست به بهانه های دلت نباشد، باید بهانه گیری هایش را یک عمر تاب بیاوری. دست غرورم را که گرفتم انگار پاهایم قوت گرفت، پاهایی که روزهای زیادی بزرگ ترین خیابان خاورمیانه را فتح کرده بود. حالا این سمیرایی که دارد اولین پست سال 91 را می نویسد حال دلش خوب است.

پ.ن1: دوست داشتم بیشتر بنویسم اما نگران حوصله ی تان شدم.

پ.ن2: تغییرات بزرگ تری هم در راه است...

 

[ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

*بعد از یک سکوت طولانی می خواهم حرف بزنم. هوای حوصله تان اگر ابری ست همین حالا بی زحمت دکمه ی قرمز رنگِ بالای سمت راست صفحه را بزنید و با خیال آسوده به زندگی خودتان برسید. چون این پست آخرین پست سال 90 است و من به رسم هر سال حرف های نگفته ای را جمع کرده ام که باید و باید همین جا بزنم و کوله ام را برای رفتن به سال 91 تا می توانم سبک کنم. شانه ها و زانوی هایم دیگر قدرت ندارند و ذهنم را باید همین الان در این صفحه ی سفید خالی کنم. پس اگر تا اینجای نوشته ام را خواندید باید برای تلخی از این جا به بعد و تکدر خاطرتان، دم دم های عید معذرت خواهی کنم.

بندِ بالا شروع آخرین پست امسالم بود. بعد که یک بار دیگر خواندمش تلخی اش خودم را هم اذیت کرد. دلم نیامد این روزها نه خیلی، حتی به اندازه خواندن این واژه ها غمگین تان کنم. من عادت دارم به این غصه های کهنه ی ماندگار و این دلی که دم دمای عید تا وقت گیر می آورد می گیرد و چشم هایی که دایم تر است. حرف هایم می ماند کنج دلم. شاید برای همیشه، شاید به اندازه ی فاصله ی نوشتن این خط ها تا پیدا کردن شانه ای امن که بشود یک دل سیر را گریه کرد. بوی عید نمی آید، امسال هم عید برای همسایه است . امسال هم... قرار شد تلخ نباشم، تکراری نباشم، غر نزنم، باشد... قبول.

از دیروز که سردبیرم موضوعِ آخرین برنامه ی سال 90 را گفت دست و دلم به نوشتن نرفت. " تازه شدن". بماند که تلاشم برای منصرف کردنش نتیجه نداد و از یازده صبح تا یک ساعت مانده به برنامه حتی یک خط هم ننوشتم. اما می خواهم دل خوش کنم به همان صفحه هایی که محضِ خاطرِ حالِ خوشِ مخاطب رسانه ی ملی، سمیرا را گوشه ی اتاق گذاشتم و شروع کردم به نوشتن بهاریه. می خواهم سعی کنم واژه به واژه اش را عمل کنم، برسم به جایی که نوشتم " خوشی های کوچک گاهی دل آدم را به وسعت تمام این جهانِ بیکران شاد می کند" . می خواهم یک بار هم که شده بهار نوشته ام را از ته دل دوست داشته باشم.

باید تبریک گفت. به رسم نیاکان و  آیین و سنت های ایران که سخت دوستش می دارم. سال نو می شود و من دو هفته ای هست که زیر لب " حول حالنا " می خوانم. می خوانم و چشم هایم را روی هم می گذارم و نفس عمیق می کشم که یعنی خدا امسال سال آخر باشد. چیزی را در سال 90 جا گذاشتم که پی اش را نمی گیرم. به خودم قول می دهم، قول می دهم که حواسم جمعِ قوتِ زانو هایم باشد، جمع اشکِ چشم هایم، جمع لرزش گاه و بی گاه چانه ام، جمع تمام چیز هایی که جزو دارایی هایم است. جمع غرورم... حواسم را جمع سمیرایی می کنم که می خواهد سال 91 را زندگی کند.

پ.ن1: آخرین روز کاری سال 90 در رادیو جوان پر بود از خاطره. خاطره های دوست داشتنی.

پ.ن2: ممنونم که یک سالِ دیگر نگاهتان را میزبانِ واژه های خسته ام کردید.

پ.ن3: اگر ناخواسته در این خانه ی کوچکِ دلی را رنجاندم، حلالم کنید.

پ.ن4: تمامتان زمزمه می شوید زیرلب هایم سر سفره هفت سین. شک نکنید.

پ.ن5: برای آرامش دلم دعا کنید.

پ.ن6: عیدتان مبارک. سال خوبی داشته باشید.

پ.ن7: .......................

[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

من گرفتارِ سنگینی سکوتی هستم، که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

 

پ.ن1: عنوان و پست از ترانه های سیاوش قمیشی.

[ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

رفتنت را می بینم
بی آنکه
کاری از دستم بر بیاید
مثل مسافری که
از قطار جا مانده است...

 

پ.ن1: مرگ، تکرار مکرر خوابی که این روزها در بیداری می بینم.

 

[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

سلام به مردم خوب سرزمینم

ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشای این لحظه اند و تصور می کنم که خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم، یا یک فیلمساز. آنها خوشحالند چون در روزهایی که میان سیاستمدارن حرف از جنگ، تهدید و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه ی باشکوه فرهنگ به زبان می آید. فرهنگی غنی و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم می کنم. مردمی که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند و از دشمنی و کینه بیزارند.

 به اسکار تبریک میگم که در دست های فرهادی قرار گرفت

این ها صحبت های اصغر فرهادی، بعد از دریافت جایزه اسکار برای فیلم جدایی نادر از سیمین در بخش فیلم خارجی زبان است. مردی که در بین بزرگان سینمای جهان و آن همه هیاهو یادش نرفت مردمی دارد که ماه هاست برای موفقیتش دعا خواندند و در نیمه های شب منتظر دیدن این لحظه ی باشکوه هستند. مردی که باز هم از مردم کشورش به نیکی و صلح طلبی یاد کرد و بار دیگر به جهان یادآوری کرد که مردم ایران مردمی مهربان و دوست داشتنی هستند. اما از ساعت 6 صبح امروز تاپ خبرِ تمامی بخش های خبری تلویزیونِ ما مردمِ سوریه و خرید عید و گران شدن سوخت در فرانسه بود و تا لحظه ی نوشتن این یادداشت فقط علی ضیا در برنامه ی نیمروز آن هم با هزار ترس و لرز گفت: " کور بشه هر کسی که نمی تونه افتخار آفرینی ایران رو در سطح جهان ببینه، کور بشه هر کسی که نمی تونه شادی مردم ایران رو ببینه، خاصه امروز".

 من با تمام وجودم به ایرانی بودنم افتخار می کنم و خوشحالم که اصغر فرهادی این جایزه را برای مردم ایران به ارمغان آورد. اما غباری از غم روی دلم هست! ما اسکار گرفتیم اما با ایما و اشاره آن را از تلویزیون ملی به مردم تبریک میگوییم!

 

پ.ن: من که بزرگ ترین عیدی سال نو رو گرفتم! شما چی؟

 بعدا نوشت:

 20:30 دیگه موند تو رودربایسی و به عنوان خبر هفتم، در 20 ثانیه موفقیت اصغر فرهادی رو اعلام کرد!

[ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

باید بروم و تمامش کنم، باید با مامور بروم، در خانه اش را بکوبم و یقه اش را بگیرم، یقه اش را بگیرم و فریاد بزنم و بگویم اعتبار مهم ترین چیزی است که کسی دارد و تو تمام اعتبارت را یک جا پیش من از دست دادی. باید ببینم جرات می کند توی چشم هایم نگاه کند یا خودش حساب کار دستش آمده که باید سرش را پایین بیندازد و سکوت کند؟ توی همین فکر های هستم که گوشه های ناخنم را از فرط عصبانیت با دندان هایم می جوم و خون از گوشه ی دستم می چکد. بعد از چند ثانیه خودم را جلوی در بزرگ خانه اش می بینم، لای در باز است و من از فرصت استفاده می کنم و داخل می شوم، تمام حیاط بزرگ خانه اش را می دوم و خودم را می رسانم به پله های بزرگی که ساختمان سفید و پر از پنجره های بسته را روی دوش گرفته.

پله ها را دو تا یکی می کنم، تمام راه را دارم دنبال واژه ای می گردم تا بتواند عمق عصبانیتم را نشان دهد، دارم حرف هایم را جمع می کنم تا مبادا چیزی از قلم بیوفتد حالا که بعد از این همه مدت می توانم غافلگیرش کنم، آن هم وقتی در خانه اش، پشت صندلی اش نشسته و دارد چرتکه می اندازد و حساب و کتاب هایی که به قول خودش مو لای درزش نمی رود را راست و ریس می کند. وقتی که گه گداری از پشت میز کِرم رنگ بزرگش بلند می شود، دست هایش را پشت کمرش قلاب می کند و از پنجره ی بزرگ اتاقش نگاهی به بیرون می اندازد تا ببیند همه چیز سرجای خودش است یا نه و بعد از این که مطمئن می شود خودش هم سرجایش می نشیند و پیپ فرانسوی اش را روشن می کند و دودش را از گوشه ی لبش بیرون می دهد. من هیچ وقت اینجا نیامدم و تمام این چیز ها را تصور می کنم.

خودم را که جلوی در بزرگ ورودی می بینم، بی مهابا پرت می شوم داخل خانه ای که هیچ وقت به چشم ندیده بودم، من هیچ وقت اینجا نیامده بودم، یعنی اوضاع هیچ وقت انقدر حاد نشده بود که من این طوری سراسیمه، پابرهنه و پریشان به خانه اش بیایم. نفس نفس می زنم و ته گلویم می سوزد از بس دویده ام. بلند فریاد می زنم کجایی؟ فکر نمی کردم اهل موسیقی باشد اما در این خانه ی بزرگ که تا چشم کار می کند اتاق هست، دارد سمفونی پنجم بتهوون پخش می شود و صدای فریادهای من گُم می شود در صدای موسیقی. صبر نمی کنم، یکی یکی در اتاق ها را باز می کنم و چشم هایم را دوره گرد اتاق هایی که خالی است. نمی دانم این همه اتاق به چه کارِ آدم تنهایی مثل او می خورد، سر در نمی آورم، مثل تمام کارهای دیگرش.

سراسیمه و نفس زنان درِ تک تک اتاق ها را باز می کنم، سوزش پاهای برهنه ام و خونی که از آن می آید مانع این نمی شود که دنبالش نگردم. من خسته ام، اما نه انقدر که حقم را نگیرم، من خسته ام اما نه انقدر که حالا که تا این جا آمدم بی خیال حق و حقوق و سوالی شوم که دارد مثل خوره جانم را می خورد، من خسته ام اما نه انقدر که با او دست به یقه نشوم، توی چشم هایش زل نزنم و نگویم چرا؟ اتاق های لعنتی تمام نمی شود، مثل حرص و عصبانیت من. از پله ی مارپیچ چوبی وسط خانه می روم بالا، انقدر تند که شال آبی بلندم روی شانه هایم افتاده و من نای این را ندارم درستش کنم، با اینکه تو از روزی که با خودم عهد کردم دیگر به من نامحرمی و نمی خواهم مرا این چنین آشفته ببینی اما دست هایم جان ندارد که شالم را روی سرم بیندازد.

اتاق های بالا را یکی یکی باز می کنم اما خبری از تو نیست. می دانم خانه ای وگرنه درِ خانه ات باز نبود، بلند فریاد می زنم کجایی؟ اما انگار که در کوه فریاد زده باشم فقط پژواک صدای لعنتی خودم می پیچد توی گوشم، من عادت دارم که صدایم را نشنوی، که مرا نبینی، باز هم فریاد می زنم کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ و هر بار بلند تر از دفعه قبل. انقدر بلند که بوی خون می پیچد توی گلوی خسته ام . انقدر که از سر ناتوانی می افتم وسط فرش قرمزی که گل بُته های رنگی دارد و حالا شالم کاملن از سرم افتاده، و باز فریاد می زنم کجایی و باز جواب نمی دهی.

بالا می آورم، تمام خستگی هایم را، تمام غصه هایم را، تمام روزهایی که فکر می کردم هستی اما نبودی، تمام لحظه هایی که باید بودی، دستم را می گرفتی، بغلم می کردی و موهایم را نوازش می کردی. بالا می آورم، اما روی شال آبی بزرگم که روی زمین افتاده و با درماندگی تمام می زنم زیر گریه. بلند گریه می کنم، آن هم منی که همیشه اشک هایم بی صدا روی گونه هایم می غلطید و طعم شورش را روی لبم حس می کردم. بلند گریه می کنم و باز فریاد می زنم بی انصاف کجایی؟

الان باید بیایی، الان وقت آمدنت است، حالا که من شکستم، حالا که نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام و دارم های های گریه می کنم باید بیایی و ببینی منی که غرورم تنها سرمایه ی زندگی ام بود چطور شکسته ام . الان باید بیایی، حتما پالتوی بلند مشکی ات را پوشیدی و دست هایت را محکم توی جیبت فشار می دهی، حتما کلاه مشکی لبه دارت را هم گذاشتی روی سرت. اصلن چکمه های مشکی بلندت را هم بپوش، این طوری وقتی می خواهی پاهایت را روی بدن خسته و نحیفم بگذاری و دست هایت را بالا ببری ژست پیروز مندانه تری داری.

الان باید بیایی اما باز هم به رسم همیشه ات نمی آیی و من می مانم و تمام گندی که به زندگی ام زده ای! بلند می شوم، باید بیایم و این داستان را یک طرفه کنم، باید بیایم و تمام این روزهایی که در نبودنت جان دادم و تو عین خیالت نبود وقتی پشت میز بزرگ کارت نشسته بودی و پیپ فرانسوی ات را می کشیدی یک سره کنم. باید بلند شوم و توی چشم هایت که نمی دانم چه رنگی است نگاه کنم و بگویم ازت متنفرم. یقه ات را بگیرم و وقتی دارم با هق هق جمله ی ازت متنفرم را بریده بریده تکرار می کنم محکم تکانت بدهم.

بلند می شوم، ناامید و خسته بلند می شوم و درِ آخرین اتاق این خانه را باز می کنم، درِ اتاق را باز می کنم و از صحنه ای که می بینم تمام تنم یخ می زند. تو را می بینم که دَمر افتاده ای روی تخت و حتی پالتوی بلند مشکی ات را هم در نیاوردی. باطری ساعت تاندولی آلمانی ات تمام شده و قهوه ات روی میز کارت سرد و باد دارد از لای درز پنجره ی باز اتاقت برگه های روی میزت را می رقصاند. من یخ می زنم و پشتم را تکیه می دهم به درِ اتاقت و روی زمین می افتم. در همین لحظه صدای پیغامگیر گوشی ات را می شنوم، دختر بچه ای دارد التماس می کند که فقط در جوابش یک کلمه بگویی زن هستی یا مرد. و چشمم می افتد به یادداشتی که بالای سرت گذاشتی و روی آن نوشتی "من خسته شدم، خدا هم صبری دارد".

بلند می شوم و دلم برای خدایی می سوزد که تک و تنها توی اتاقی سرد خوابیده. از پایین تخت پتوی سبز رنگی را بر می دارم و روی خستگی هایت را می کشم و آرام می بوسمت. می بوسمت و زیر لب با صدایی که دیگر در نمی آید می گویم "حق داری از دست آدم ها خسته باشی، حق داری..." و از همان راهی که آمدم بر می گردم...

 

پ.ن1: این نوشته به دل خودم نچسبید. دیشب موقع انتشار، پرشین بلاگ حالم را گرفت و تمامش پرید. نوشته ای که باز نویسی می شود دیگر حس اولیه اش را ندارد.

پ.ن2: عنوان پست از ترانه جدید احسان خواجه امیری.

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

برای هر اتفاقی

نباید بیشتر از زمان نشستن روی صندلی نَنویی

کنار شومینه

و سوهان کشیدن ناخن های دست غصه خورد!

 

پ.ن1: چی پیش خودت فکر کردی اون روز پشت تلفن اون دروغ ها رو برای من سر هم کردی؟

[ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]

 

من از این شهر می روم
در یک روز سرد زمستانی
که پالتوی مشکی ام را
روی یک تونیک بافت طوسی پوشیده ام،
من یک روز از این شهر می روم
وقتی شال گردن سبز و زردم
با رنگ کتانی هایم هارمونی دارد،
من از این شهر می روم
شماره ی آژانس را می گیرم
و می گویم:
" اشتراک 649، یک ماشین برای فرودگاه امام"
و گوشی را می گذارم
بدون این که بگویم متشکرم،
من از این شهر می روم
وقتی شال مشکی ام را
روی موهای تازه رنگ شده ی مسی ام انداخته ام
وقتی ابروهایم را روشن تر کردم
تا سن و سالم را بیشتر نشان دهد
که مبادا برای این سفرِ تنهایی
به آدم های کنجکاوِ کنار دستم جواب پس دهم،
من از این شهر می روم
با یک چمدان کوچک
که توی آن فقط قاب عکس پدرم،
چند کتاب،
مسواک و نخ دندانِ نو،
و چند آلبومِ موسیقی است،
من از این شهر می روم
وقتی پشتِ کانتر ایستاده ام
مردِ جوانی کارت پروازم را صادر می کند
و می پرسد: بار دارید؟
و من ناخودآگاه روی شکمم دست می کشم
و مرد جوان خنده اش می گیرد
که منظورش را اشتباه فهمیدم،
من از این شهر می روم
وقتی برای آخرین بار
از آخرین پله ی هواپیما
به آسمان این شهر نگاه می کنم
یقه ی پالتویم را
تا نزدیکی لب هایم بالا می آورم
و به خودم قول می دهم
که هیچ دلتنگ این شهرِ دراندشتِ بی درو پیکر نشوم،
من از این شهر می روم
و برای آخرین بار
از بالای خلیج فارس عبور می کنم
و آخرین نفس هایم را
در کشوری که همه ی آرزوهایم
را در او دفن کردم می کِشم،
من از این شهر می روم
اما مثل خیلی های دیگر
همین که مرز ایران را رد می کنیم
شال مشکی ام را در نمی آورم
دامن های کلفت روی زانو
و بوت های بلند نمی پوشم
من از این شهر می روم،
وقتی توی فرودگاهی در آن ینگه ی دنیا
از هواپیما پیاده می شوم،
سایه ی نبودن تو
روی قلبم سنگینی می کند
و
تازه می فهمم آسمان همه جا یک رنگ است...

[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سمیرا راهی ]
درباره وبلاگ

بی قرارم،مثل همیشه بی قرار،با تو بی قرارم و بی تو بی قرار تر،تو یادت نیست قرارهایمان را در کدام کوچه جا گذاشتیم؟* به ساحت قلم و حقوق هم احترام بگذاریم. تمامی مطالب این وبلاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده - و هست! برای هر گونه برداشت از نوشته های این وبلاگ داشتن رضایتنامه و ذکرّنام نویسنده الزامی است *
امکانات وب