قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


درد، حرف نیست، درد، نام دیگر من است 

 

 
 
پست موقت، شاید...
 

 

از خودتون زیادی برای هر کسی خرج نکنید.

از خودتون برای هر کسی خرج نکنید.

از خودتون خرج نکنید.

والسلام.

پ.ن1: درجه بی تفاوتیمُ برای یه سری آدم دیگه رو 100 تنظیم کردم.

پ.ن2: یه عده ی دیگه به بلک لیست زندگیم اضافه شدن.

 




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
هفت برداشت از هفته ای که گذشت...
 

 

شنبه: تنهایی دیگر چیزی نیست که بابتش از کسی گله کنم. هرچند هیچ وقت اهل گلایه نبودم. آدم ها اگر ماندنی باشند می ماند،اگر هم قرار بر بی قراری و رفتن باشد، آسمان و زمین را هم که بهم ببافی می روند. این روزها حسابی تنهای تنها شدم و دارم از این تنهایی لذت می برم. از این که گوشی ام به جز تماس سردبیر هایم زنگ نمی خورد، از این که از وقتی شماره ایرانسل را بلاک کرده ام دیگر هیچ smsی ندارم، وقتی جی تاکم را باز می کنم کسی حرفی برای گفتن با من ندارد، از این که تمام ارتباطم با آدم ها ( که شاید روزی اسم دوست را یدک می کشیدند) صرفا کاری شده، از تمام این ها لذت می برم. من این روزها تنهایی ام را دوست دارم و با هیچ کسی شریکش نمی شوم.

یک شنبه: از خیلی وقت پیش ها، از نمی دانم کِی، از دو ماه آخر سال متنفر بودم، شاید که نه حتما با بهمن و اسفند مشکل ندارم، تمام غصه ام شروع سال "نو" است که برای من هیچ وقت "نو" نبوده. این که من محال است برای خریدِ عید دل به دلِ خانواده و پا به پایشان از این پاساژ به آن یکی سرک بکشم و پشت ویترین پر زرق و برقّ این روزهای بازار وقتم را هدر کنم. "نو" شدن برای من فلسفه ای دارد که با خرید لباس و آجیل و شیرینی و عیدی گرفتن فرق می کند. از تمام این دو ماه، چشم انتظارِ "دهه فجر" ی هستم که با این که یازده روز است، نمی دانم چرا شده "دهه فجر"؟ و روزهای جشنواره و غرق شدن در فیلم ها و حس خوبش.

دو شنبه: من باید بنویسم، گاهی روی نوشته های اینجا فکر می کنم، گاهی مثل همین الان صفحه را باز می کنم و انگشت هایم را روی صفحه کلید تند و تند حرکت می دهم تا مبادا حجم انبوه واژه هایی که دارند همین طوری توی سرم وول می خورند، با فراموشیِ لحظه ای که این روزها دچارش شدم کم شود. من باید بنویسم، چه اینجا، چه برای روزنامه و مجله، چه رادیو و حتی گه گاهی توی ورق هایی که سرانجامشان مچاله شدن و پرت شدن توی سطل زباله ی اتاقم باشد. من باید بنویسم،(با اینکه خیلی حرف ها را نمی توان نوشت) اگر ننویسم کم کم جان می دهم.

سه شنبه: برج میلاد بی شک یکی از زشت ترین برج هایی است که من در عمرم دیدم، یک سازه ی بی روح و بتنی و زشت که اگر ساعت ها سرت را بالا کنی و به آن نگاه کنی هیچ نشانی از معماری ایرانی در آن نمی بینی. برجی که متاسفانه نماد تهران و ایران شده است. که آدم(شاید هم فقط من) دلش می گیرد وقتی هرجا را نگاه می کند، از بیلبوردهای خیابان ها، تا بک گراند برنامه های تلویزیونی و حتی جلد آلبوم موسیقی و فیلم، عکسش را می بیند. هر کسی به اندازه خودش در شهر و کشورش حقی دارد، من حق دارم که این سازه بی روح و زشت را تا صد سال دیگر هم نماد تهران و ایران ندانم و هر وقت از میدان(برج) زیبای آزادی عبور می کنم، یک نفس عمیق بکشم و به استواری و زیبای اش لبخند بزنم و آرام بگویم: "برای من، تو همیشه نماد این شهر دراندشتی".

چهار شنبه: هنوز هم مثل وقت هایی که روی یک چیز کلید می کنم، انقدر یک آهنگ را گوش می کنم که همه حالشان بهم می خورد، سفارش غذایم همان قارچ سوخاری و اسپایسی سه تکه ایست که فقط یک تکه اش را می خورم، در کافه روی همان صندلی می نشینم و هات چاکلت و کیک شکلات سفارش می دهم، هر جای شهر که باشم فیلم را در همان سینما می بینم، هر بار که مسواک می خرم باید همان رنگ قبلی از همان داروخانه باشد، فقط از همان شهر کتاب خرید می کنم، موقع ورود و خروج از مترو از همان در همیشگی عبور می کنم، توی کیف پولم اول کارت مترو و بعد عابر بانک هایم باشد و پول هایم همه به ترتیب ارزش در یک سمت باشند و... من سخت به آدم ها و چیزهای اطرافم اُنس می گیرم، سخت هم عوضشان می کنم.

پنج شنبه: وقتی می روی، زنگ می زنی، هی این پا و آن پا می کنی که شاید در باز شود و کوله ی دلواپسی هایت را روی میز کِرم و بزرگش پهن کنی و یک دل سیر حرف بزنی و حرف بزند و توی لیوان های آبی بزرگش برایت چای بریزد، بر خلاف آدم های دیگر از دیکته های نا نوشته ات غلط نگیرد، فانوس شود برایت در روزهایی که نیاز داری، روی دیوار هی چشم بگردانی دنبال کاغذ جدیدی که رویش تکه ای از شعری، کتابی، جمله ای نوشته باشد که تکانت دهد، "شهزاده رویا" برایت بزند و تو زیر لب زمزمه اش کنی و چشم هایت را ببندی و پرت شوی به روزهایی که ممنوع است اما دلت از سرک کشیدن توی خاطرات قنج برود و بعد از یکی دو ساعت حال دلت خوب شود و انرژی بگیری برای یک هفته؛ اما در باز نمی شود و دست از پا داز تر بر می گردی و زیر لب می گویی" فقط تو قهر کردن بلد نبودی"!  پنج شنبه ات می شود رفتن به امام زاده طاهر و نشستن بالا سر شاملو شعر خواندن.

جمعه: الهم عجل لولیک الفرج...

پ.ن: پراکنده گویی نگارنده را به صبوری چشم هایتان ببخشایید.




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
ح..س..ر..ت...
 

 

برف که می بارد

من می مانم و یک حسرت بزرگ،

آدم برفی ای که  

هیچ گاه

با تو درست نکردم...

 

پ.ن1: از امروز هیچ بغضی روی گونه های این دختر اشک نمی شود.

پ.ن2: حرف ها دارم...

بعدا نوشت، مهم نوشت، مخاطبین خاص دار: حذف شد!!!




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
درگیر جنگ تَن به تَنم با تنی که نیست...
 

 

اسیرم بین عشق و بی خیالی...

                                                 

                                                                              عبدالجبار کاکایی..

 

مهم نوشت:

1: استاد تحریمم کرده!

2: اگه تو نبودی من نمی دونستم این سه روز دیوونگی هامو باید کجا می بردم رفیق!




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
چوب هایمان را از آب در بیاوریم...
 

 

قبل از هر چیزی باید بگویم من صرفا یک خبرنگار سرویس سینمایی هستم و همه چیز را از چشم یک خبرنگار نگاه می کنم، یک خبرنگار ایرانی که آدم های دور و برم خوب می دانند که چطور کشورم، مردمم و خاکم را دوست دارم، که می دانند محال است پرچم کشورم را ببینم و به رسم احترام دست راستم را کنار پیشانی ام نگذارم. این پیش گفتار را نوشتم که خودم را از هر اتهامی مثل غرب زدگی و چیزهایی از این قبیل نجات دهم!

این روزها برای سینمای ایران روزهای خوبی نیست، بعد از انحلال خانه ی سینما- که بحثی مفصل می طلبد و در این مجال نمی گنجد- اهالی هنر و سینما دل خونی دارند، درست یا غلطش بماند پای کسانی که روی صندلی ها نشستند و این تصمیم را گرفتند. فرض بر درست بودن این تصمیم هم که باشد بلاخره برای اهالی سینما اتفاق خوبی نبود. آن هم در آستانه ی جشنواره فیلم فجر که خیلی رُک و صریح باید بگویم که هنرمندان را دل چرکین کرده است. بعد از پرونده مفصلی که برای یک مجله درمورد کمبود سینما در ایران کار کردم، تمام دغدغه ام برای شماره بعدی وضعیت اکران فیلم ها بود که بحث خانه ی سینما پیش کشیده شد و باقی ماجرا که اگر هم در جریان نباشید حداقل در یکی از بخش های خبری یا روزنامه ها یا حداقل خبر هایی که دهان به دهان نقل شد چیز هایی شنیدید.

اما علت نوشتن این مطلب هیچ کدام از چیزهایی که گفتم نبود. اتفاقی که چند روزی است نگاه تمام اهالی هنر در جای جای جهان را به خود معطوف کرده، گرفتن جایزه GOLDEN GLOBE در بخش فیلم خارجی توسط اصغر فرهادی کارگردان ایرانی است. جایزه ای که برای اولین بار به یک فیلم ایرانی اهدا می شود. اگر نگاهی به تاریخ و آمار بیندازیم می بینیم فیلمی که در فهرست GOLDEN GLOBE قرار می گیرد در فهرست نهایی جایزه اسکار هم دیده می شود.

 اصغر فرهادی و جایزه GOLDEN GLOBE

فیلمی که در بین آثار قوی شایسته دریافت این جایزه شد. اما داستان در کشورمان بر خلاف تمام اتفاقاتی بود که در دنیا رخ داد. یعنی به محض کاندید شدن فیلم " جدایی نادر از سیمین" برای اسکار عده ای چوب هایشان را برای این فیلم و عواملش مخصوصا اصغر فرهادی در سمت کارگردان در آب گذاشتند و منتظر بودند نتیجه را ببینند. البته برای این عده نتیجه چندان فرقی نمی کرد، چه این فیلم موفق به دریافت جایزه می شد چه نمی شد نتیجه اش همین چیزهایی بود که در این یکی دو روز در خروجی های برخی از خبرگزاری ها و رسانه های مکتوب دیدیم.

از این جای نوشته ام به بعد روی صحبتم با همکاران عزیزی است که به نوعی- چه در رسانه های دیجیتال، چه مکتوب و چه دیداری و شنیداری- درباره این موضوع اظهار نظر کردند. دوستان و همکاران گرامی و عزیز:

من هم مثل تمامی شما این یک هفته تمام حواسم جمع خبرهایی است که در مورد برگزاری و داوری این جشنواره مخابره می شود و تمام سعی ام بر این بود که با توجه به رسالت خبری و وجدان حرفه ای و کاری، خبری را به مردم برسانم که دیدگاه شخصی ام کوچک ترین مداخله ای حتی در یک واژه اش نداشته باشد. اما خبرهایی را خواندم- نه شنیدم و نه دیدم و البته که جای تاسف است که این خبر کم ترین جایگاه را در صدا و سیمای کشورم نداشت- که از انصاف به دور بود. یعنی کاملا مغرضانه و تحت تاثیر سیاست گذاری های رسانه ها قلم زده شده بود.

خبر هایی که شاید وادارم می کرد که لبخندی تلخ بزنم و گاهی اشکی بریزم. هر کجای دنیا قانون و مقررات خودش را دارد، همان طور که کشور عزیزمان قانون اساسی دارد و تمام افرادی که در این کشور زندگی می کنند- چه مسلمان و چه غیر مسلمان- موظف به رعایت آن هستند. وقتی یک فرد خارجی به هر دلیلی وارد ایران می شود، با هر دین و مذهب و مسلکی، باید تابع قوانین و مقرارت ایران باشد، از نوع پوشش تا نوع رفتار اجتماعی. در خبرها خواندم و دیدم که اصغر فرهادی را برای گرفتن جایزه از دست مدونا خواننده ای که جایزه بهترین ترانه را در این مراسم برده بود، متهم کردند.

خانم ها! آقایان، دوستان و همکاران، سروران عزیز شما را به خدا کمی انصاف، کمی وجدان. اصغر فرهادی به عنوان یک مهمان و یک کاندید در این جشنواره حضور پیدا کرده بود و طبیعتا نحوه اجرای مراسم و نوع پوشش مدعوین را با او چک نمی کنند. حالا این که تمام ارزش های فیلم و زحمت های فرهادی را برای گرفتن جایزه از دست یک خانم خواننده نادیده بگیریم دور از انصاف و وجدان حرفه ای است.

چرا این حرف ها آن موقع زده نشد که خدیجه آزاد پور بانوی ووشو کار ایرانی در آخرین بازی که با برد به اتمام رسید دستش توسط داور مرد بالا گرفته شد؟ یا مدالش را یک مرد به گردنش انداخت که اگر کمی گوگل را بالا و پایین کنید سابقه ی درخشان اخلاقی اش را خواهید فهمید؟ اما نه، هیچ کدام از این ها ارزش مدال طلایی که بعد از سی سال برای اولین بار نصیب یک بانوی ایرانی شد را کم نکرد. از این دست اتفاقات در دنیای ورزشی ما کم نیست، کدام یک از شما یک بار همچین اتفاقی را تیتر یک خبرگزاری هایتان کردید؟

فیلمی که یک پدیده در تاریخ سینمای ایران و جهان به حساب می آید و در یک سال میلادی در 50 جشنواره حضور داشته است و 25 جایزه مختلف از جشنواره های بین المللی دریافت کرده است. قطعا اهمیت و حرفه ای بودن این جشنواره ها برای اهل فن پوشیده نیست. حالا چه یک خواننده زن این جایزه را اهدا کند چه یک مرد، چه یک ایرانی چه یک غیر ایرانی. خنده دار است. فکر این که اگر روزی تیم ملی راهی بازی های جام جهانی شود رسانه ها تمام کادر تیم ملی را برای شرکت در مراسم افتتاحیه که همگی خوب می دانید چگونه برگزار می شود متهم کند.

سخن را کوتاه کنم تولد فیلم هایی چون جدایی نادر از سیمین برای سینمای ما یک نیاز است. نیازی که ما را با واقعیت هایی که در زیر پوست شهرمان جریان دارد آشنا می کند. کاش قدر بدانیم کسی را که وقتی در یک فستیوال بین المللی روی سن میرود، از هیچ کسی جز مردم صلح دوست کشورش سخن نمی گوید. نه این که ارزش جایزه معتبری چون GOLDEN GLOBE را پشت لباس دکلته سفید آنجلینا جولی پنهان کنیم. کاش چوب هایمان را از آب در بیاوریم...

پ.ن: بضاعتم برای تحسین این اثر و اصغر فرهادی نوشتن همین یاداشت و اشک های شوقی بود که هنگام گرفتن جایزه روی صورتم جاری شد. پیشکش قلب بزرگ مردی که به نام و مردم کشورش افتخار می کند.




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
منهای این روزهای رخوت انگیز...
 

 

این روزا یه "گور بابا" به همه آرزو هام گفتم. تا این جمله رو می گم سرش و از پشت مانیتور بالا می گیره و عینک فریم مشکیشُ میذاره رو موهای جوگندمیشُ میگه همچین میگه همه ی آرزوهام یکی ندونه فکر میکنه داره تو رویاهاش به یه پنت هاوس تو فلان برج یا لامبورگینی زرد فکر می کنه، آخه دختر جون تو که تکلیف بزرگ ترین آرزوی زندگیت مشخص شده،بعدشم این و به یکی بگو که بتونه باور کنه انقد آرزوهات بزرگ بوده که از سر نرسیدن بهشون داری یه گور بابا حواله شون می کنی،تازه تو دلت نمیاد.

بهش می گم شما همچین میگی تکلیف بزرگ ترین آرزوت مشخص شده که انگار این چشمای ورم کردم به خاطر اشک شوقِ. میگه چه فرقی می کنه، تکلیفت که روشن شده بلاخره. آروم میگم می خواستم نشه! همون طوری که از پشت میزش بلند شده و داره میره تو آشپزخونه بلند میگه دست خودت نیست دیگه، اگه یه درس خودآزاری تو دانشگاه داشتیم تو نمره ات بیست می شد!

میگم می دونی این روزا چی می خوام؟ میگه حتما این که می رفتی اونجا شمع روشن می کردی! میگم اون که خواست این روزام نیست، خواست همیشه اس. همون طوری که دو تافنجون آبی که من حسابی دوسشون دارمُ گرفته توو دستاشُ داره میاد سمت من میگه اول برو از توو کابینت هرچی میخوری بیار، فقط هات چاکلت ندارم، داشته باشمم و نمیذارم بخوری، به اندازه کافی کم خونی داری! راستی داشتی چی می گفتی؟

 میگم داشتم می گفتم می دونی این روزا چی دلم میخواد؟ میگه تو غیر قابل پیش بینی هستی، وقتی بیخیال آرمان هات میشی، آرمان هایی که به قول خودت اگه شاهرگت و هم میزدن ازشون دست نمی کشیدی، اما حالا من نمیدونم کجا جاشون گذاشتی، الان چی می تونم بگم؟ میگم اول اینکه که من آرمان هام عوض نشده، شما دیگه مثل بقیه ظاهر بین نباش که ازتون نا امید میشم، بعدشم آرمان برای خوب زندگی کردن نیست، برای خوب مردنِ.

میگه فکر نمی کنی برای این پیچیدگی ها زیادی جوون باشی؟ یه بسته نسکافه بر می دارم و میام رو به روش می شینم. مثل همیشه که عادت نداره تو چشم های آدم زُل بزنه کتابُ می گیره جلوی صورتش. می گم خسته ام. میگه برای این یکی ام زیادی جوونی. یه آه از ته دل می کشم و می گم اما کمک نمی خوام. میگه می دونم، واسه همینم نمی خوام سر به سر غرورت بذارم. کتاب و از دستش می گیرم و میگم برام ساز می زنی؟ میگه نه! وقتی میگه نه، نه اینکه دستش به ساز نمی ره، یعنی دلش کوک نیست. همین طوری که دارم وسایل هامو جمع می کنم و توی کوله ام میذارم میگم:

این روزا دلم یه تاکسی می خواد و یه غریبه و یه مسیر طولانی، مثلا چهارشنبه شبای اتوبان تهران کرج، وقتی دارم از سر کار بر می گردم. سرمو بذارم رو شونه هاش و آروم آروم اشک بریزم، اونم هیچی نگه... نه سوالی، نه سرزنشی، نه نصیحتی...

کوله امو میندازم رو شونه ام و بدون این که نگاهش کنم میگم خداحافظ. از ساختمون که خارج میشم، پنجره رو باز میکنه و بلند میگه رویاهات شبیه هیچ دختر بیست و سه ساله ای نیست که تو پنجاه سالِ عمرم دیدم...

 پ.ن1: سراغم را نگیرید، نه از خودم نه از کسی.

پ.ن2: سکوت. سکوت. سکوت.

 




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
این منم، خدای لجبازی...
 

 

بهت گفته بودم اگه نشه از سال دیگه صدات نمی کنم، حرفمو پس می گیرم.

                              از همین الان دیگه نمی شناسمت...

 

پ.ن: خودت می دونی اون رَگ آبانی م بگیره چی می شه، گرفته!

بعدا نوشت: مخاطب این پست از جنس ما نیست...




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
 
ما فقط عادت می کنیم...
 

 

* گاهی وقت ها حرف یا حرف هایی داریم بزنیم ولی دلایل مختلفی هست که حرف زدن را برایمان سخت و سنگین کند و در نهایت تنها راهی که برایمان می ماند ساکت ماندن است. شاید اگر به حرف زدن و نوشتن این روزهای من نگاه کنی، حال و روز من هم این طور به نظر برسد. ولی آنهایی که سمیرا را می شناسند خوب می دانند سمیرایی که سرش را پایین انداخته، در فکر و خیال خودش است، آهسته می رود و آهسته می آید، هر روز مسیر زیادی از بزرگ ترین خیابان این کشور را پیاده راه می رود، به راحتی حرف نمی زند، کاری به کار کسی ندارد و شعر زیاد می خواند، حالش خیلی هم خوب نیست. راستش این همان سمیرایی نیست که خانواده ام، دوستانم و اطرافیانم دوست دارند.باید فکری به حالش کنم...

 

** دیروز با رعنــا حرف های نه چندان دلچسبی زدیم، یعنی اوضاع دلچسبی نبود که حرف هایش دلچسب باشد. این روزهایمان را خوب در پست جدید وبلاگش نوشته است:

"بیاییم گاهی هم خودمان را گول نزنیم که «حتمن مصلحت بوده»، «فکر کن خدا این را ازت گرفته که بهترش را به‌ت بدهد»، «حتمن شروع ِ بعد از این پایان، یک آغاز خوب است. تو چه می‌دانی» و فیلان. خب؟ هیچ بدی نرفته که پشت سرش خوب بیاید. ما فقط عادت می‌کنیم. مدام به پیشامدهای بد جدید عادت می‌کنیم. عادت، عادت، عادت... ."

 

*** بین تمام مشغله های کاری ام این روزها میدوم. از این اداره به آن اداره، از این سازمان به آن سازمان، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این شرکت به آن شرکت و... .کارهایی که سر تمام شدن ندارند. گهگاه این وسط یکی پیدا می شود که به به و چه چه کند و بگوید چه دختر اکتیوی. گهگاه به تعریف ها لبخندی می زنم. اما شب ها بغض می کنم. برای خستگی هایم، برای ترس هایم، برای دل شکستگی هایم. ولی باز صبح دیگری می آید و باز روز از نو روزی از نو. می گویم اگر دیر بجنبی کارهایت عقب می افتند. می گویم برای اینکه راهی که انتخاب کردی بتوانی تا آخر بروی باید خیلی قوی تر و سخت تر باشی. باید آماده بشوی. باید آماده ی سختی های بیشتر بشوی سمیرا...

پ.ن1: عنوان پست از دست نوشته های رعنا شمس.

پ.ن2: دلم برای نسلی که گم شده است می سوزد، هم نسلی هایم را می گویم.




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط سمیرا راهی در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

دل نوشته های شما ()

 




 
........................ خط خطی های قدیمی>>

 
خط خطی های قدیمی تر
 




 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by nilufaresiah
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

خونه
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss

 

.:: About ::.


 
درباره :بی قرارم،مثل همیشه بی قرار،با تو بی قرارم و بی تو بی قرار تر،تو یادت نیست قرارهایمان را در کدام کوچه جا گذاشتیم؟* به ساحت قلم و حقوق هم احترام بگذاریم. تمامی مطالب این وبلاگ دست‌نوشته‌های شخصی‌ام بوده - و هست! برای هر گونه برداشت از نوشته های این وبلاگ داشتن رضایتنامه و ذکرّنام نویسنده الزامی است *
پروفایل مدیر : سمیرا راهی

.:: Links ::.


قیصر امین پور(اولین استاد زندگی)
کامران نجف زاده
حمید محمدی
محمد دلاوری
انوشه میرمجلسی
سر ساعت 16
فرزانه ناظری
اکرم زمانی
منصوره رهبر
مهدیه پوریادگار
میترا شکری
قاصدک
ساعت های آرامش یک قلب رازگو
کافه خرداد
شاگرد قیصر
دل نامه
شعر نو- مجموعه آثار شاعران معاصر
این شبها
چترهای بسته
دوربرگردون
به من بگو الهام
یک بازمانده

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩